|
|
|
|
|
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بچه ها کمککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک بچه ها از همتون ممنون که یه سر میاییدو نظری می دید من وقتی میام تو وبتون براتون نظر بدم با مشکل مواجه میشم بابا من بیمعرفت نیستم اما پنجره نظراتتونو باز نمی کنه اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برای شمام پیش اومده؟قبلا با دوبار باز و بسته کردنش مشکل حل بود اما الان ماله بعضیارو باز می کنه ماله بعضی دیگه رو نه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 15:43 توسط فرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
درویش و جهنم
خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 17:29 توسط فرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
سايه دراز لنگر ساعت روي بيابان بي پايان در نوسان بود مي آمد، مي رفت . مي آمد، مي رفت . و من روي شن هاي روشن بيابان تصوير خواب كوتاهم را مي كشيدم، خوابي كه گرمي دوزخ را نوشيده بود و در هوايش زندگي ام آب شد . خوابي كه چون پايان يافت من به پايان خودم رسيدم . من تصوير خوابم را مي كشيدم و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهشت خودش گم كرده بود. چگونه مي شد در رگهاي بي فضاي اين تصوير همه سرگرمي خواب دوشين را ريخت ؟ چيزي گم شده بود
یاد بود قیصر امین پور
چه قدر زود دیر می شود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 10:33 توسط فرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام حق |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 8:21 توسط فرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
ميروم و نميرود از سر من هواي تو هواي تو.... داده فلك سزاي من تا چه بود سزاي تو سزاي تو..... ميروم و نمي رود نام تو از زبان من ده كه نمي پرسي از كسي نام من و نشان من ديگر به لب نيا رم حديث آشنايي شكسته در گلويم نواي بي نوايي نواي بي نوايي ..... فتاده هستي من به كام نا مرادي ي ي... ز چهره ام تو گويي پريده رنگ شادي ي ي.... ميروم و نميرود از سر من از سر من...... ميروم و نميرود از سر من هواي تو هواي تو.... داده فلك سزاي من تا چه بود سزاي تو سزاي تو..... ميروم و نمي رود نام تو از زبان من ده كه نمي پرسي از كسي نام من و نشان من كنون كه مي فريبد مرا سراب هستي دووم عنان دل را دهم به عشق و مستي دهم به عشق و مستي..... اين كه شد از عشق و وفا زير و زبر هستي من هستي من .... راز دل زار مرا كرده عيان مستي من |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 8:16 توسط فرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
باز چشمانم رو به سوی دشت تابان قرار گرفت در این کوهسار واژگان به حرف بی تپش مرده که در این وادی دنبال قطره ای شاید سایه ای خوام گشت و از سر واژه ها خواهم پرید من ان واژه سرد را دیدم که از انگشت شهابی سیاهی را نشانه میرفت و رفتم باز پنجه نگاهی خوابم را میربود و باز دخترکی گریان صحنه صحنه واژه های چشمانم را میخواند تپش های اشنا نزدیک آیید من از صداقت بلوری چشمانتان میخواهم رازی را بگویم که در این واژه بازم سلام می دونم خیلی وقته بهتون سرنزدم سر خاروندنم نمی ذاره از همتون معذرت می خوام چند وقتی بود با این سایت مشکل داشتم اعصابمو خورد کرد تا درست شد
باد سرد خزانی گلبرگ های گل را به آهستگی تکان داد. گل ناله کنان خبر دوری خود را همراه باد به گوش بلبل شیدا آن عاشق مهجور فرستاد. پرندهء زیبا با دل کوچک و پر از طپش خود جسم نحیف و بی رمقش را به گل رساند و ناله و زاری آغاز کرد : ای جفا پیشه این چه وقت دوری کردن است؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم ؟ دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان سپید پرپشت زمزمه کنان پیش آمده و در حالیکه کارد تیز و بران خود را در برابردیدگان اشک آلود عاشق بر گردن ظریف معشوقه گذاشته بود گفت : عمر تو پایان پذیرفته و من تاب و توان ندارم که مرگ تدریجی تو را تماشا کنم . به این جهت از گلستان خزان شده دورت می کنم . باغبان دسته گل را برداشت در حالیکه هنوز در فراق بلبل شبنم های خزانی از چهرهء گل بر دستانش می چکید . اندکی بعد باغبان پیر در آن دور دست ها مشغول کندن چالهء کوچکی بود و با خود می گفت : ای بلبل زیبا تو نیز در دل خاک سرد مانند هزاران عاشق ناکام دیگر به خواب ابدی فرو رفتی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 7:5 توسط فرشته
|
|
||
|
|
|
||
|
سلام به همگی معذرت می خوام از اینکه دیر به دیر بهتون سر می زنم اما گرفتاریا نمی ذاره سلا جدید تو راهه کاراتونو کردین خونه های دلتونو تکوندین یا نه؟اگه تا حالا این کارو نکردین سریع دست به کار شین وقت زیادی باقی نمونده
راستش من الان دارم میرم مسافرت نیستم چند وقت از همه کسایی که زحمت کشیدنو برام یادگاری گذاشتنو میذارن ممنونم اگه تونستم جواب محبتشونو میدم راستی هرکی سوغاتی می خواد تشریف ببره مسافرت سوغاتی بخره بی شوخی اگه سوغاتی می خواین ادرستونو برام بذارین تا من براتون سوغاتی بفرستم برای همتون سال خوبی ارزو دارم |
|||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 9:26 توسط فرشته
|
|
|||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 4:6 توسط فرشته
|
|
||||
|
|
|
|
|
اتاقي تاريك. بستري سرد. ستاره ها در مرگ...و دخترك در سطح سيماني اين حصار محصور...در جاي جاي ان ماتمكده ي عريان صحنه ي دل ازار ان خانه هاي نمورو ان چهرهاي پريده رنگ از فقر و گرسنگي در برابر چشمانش تصوير مي شد. به دستانش نگاه كرد . خالي بود! خالي خالي... حتي تكه ناني نداشت كه با شرمساري تمام به دور از چشمان معصوم ان كودكان گرسنه در خورجين خاليشان بگذارد و براي فرار از نگاه پر تمنايشان تمام كوچه هاي شهر را مرثيه بخواند و اشك بريزد... ...دنگ ... دنگ دخترك سراغ نور را مي گرفت و درختان وعشق و... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 5:28 توسط فرشته
|
|
||
|
|
|
|
|
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز
می گذشت، فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين
يکی می فرماييد ؟ خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟ او بايد کاملا قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد، بايد
دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی
باشند،بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده
کار کند،بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا
دهد و وقتی ازجايش بلند شد ناپديد شود،بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب
شکسته، درمان کند وشش جفت دست داشته باشد. فرشته ازشنيدن اين همه مبهوت شد،گفت : شش جفت دست!!!
امکان ندارد؟ خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم
هم داشته باشند. اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها خداوند سری تکان داد و فرمود : بله يک جفت برای وقتی که از
بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيداز پشت در بسته هم بتواند ببيندشان، يک
جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد،جفت سوم
همين جاروی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند بتواند
بدون کلام باو بگويد او را می فهمد و دوستش دارد. فرشته سعی کرد جلوي خدا رابگيرد اين همه کار براي يک روز
خيلی زياد است،باشدفردا تمامش بفرماييد. خداوند فرمود : نمی شود، چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را
که اين همهبه من نزديک است، تمام کنم، از اين پس می تواند هنگام بيماری،
خودشرا درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک
بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد. فرشته نزديک شد و به زن دست زد،اما ای خداوند، او را خيلی
نرم آفريدی. بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام، تصورش را هم
نمیتوانی بکنی که تاچه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد. فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند؟ خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره
هم دارد. آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد،ای وای،
مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد، به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد
مصرف کرده ايد. خداوند مخالفت کرد: آن که نشتی نيست، اشک است. فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست؟ خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه،
درد،نا اميدی،تنهايی، سوگ و غرورش. فرشته متاثر شد. شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز
راکرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند"زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند همواره بچه ها را به دندان می کشند،سختی ها را بهتر تحمل می کنند بار زندگی را به دوش می کشند،ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند،وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند وقتی خوشحالند گريه می کنندو وقتی عصبانی اند می خندند، برای آنچه باور دارند می جنگند،در مقابل بی عدالتی می ايستند، وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند بدون کفش نوسرمی کنند که بچه هايشان کفش نو داشته باشندبراي همراهی يک دوست مضطرب، بااو به دکتر می روند،بدون قيد و شرط دوست می دارند وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند،در مرگ يک دوست، دلشان می شکند،دراز دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند،آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد. قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد. زن هادرهر اندازه و رنگ و شکلی می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی واميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند، زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد. فرشته پرسيد : چه عيبی ؟؟؟؟؟؟؟ خداوند گفت: قدر خودش را نمی داند ************************************************* آخییییییییییییییییییییییییییی راحت شدم بلاخره امتاحانامون خوب یا بد تموم شد هر چند همشونو افتضاح دادم ولی از دستشون راحت شدم تا دوباره ترم شروع بشه یکم وقت استراحت دارم چه قدر کار دارم اینقدر واسه این روزا برنامه ریزی کردم که نمی دونم به همشون می رسم یا نه؟ من واقعا موندم تو کار بعضی از این آدما اینقدر درس می خونن مخشون منفجر نمی شه؟؟؟؟؟؟؟؟ من عمراً بتونم تو یه روز بیش از 2ساعت درس بخونم.اصلا میمیرم.فکرشو بکنید من که عمرا کتابی بگیرم دستم یه جا ساکت بشینم بخوام درس بخونم(البته شب امتحان استثناست)دور از واقعیته. یه روز که خونه داییم بودم و داشتیم با دختر داییم درس می خوندیم یکم درس خوندم حوصلم سر رفت یکم با دختر داییم حرف زدم و باز شروع کردیم درس بخونیم باورتون نمی شه نزدیکای یه ساعت بود که داشتم درس می خوندم دیگه مخم داشت سوت می کشید اینقدر حرف نزده بودم که یهو داد زدم سعیییییییییییییییییییییده،سعیده،جان من پاشو بریم بیرون حوصلم سر رفت وقتی رفتیم پیش زن دایی ام منو که دید گفت: مگه چند ساعت درس خوندی که این قیافه رو گرفتی؟گفتم زن دایی تازه اگه مامانم بفهمه من همین قدرم درس خوندم واسم اسپند دود می کنه یه وقت چشم نخورم. من اگه یه دقیقه ساکت بشینم دق می کنم.بعضی وقتا خواهرم میگه:خدا،فقط یه ساعت ،یه ساعت این(یعنی من) خروسک بگیره صداش در نیاد راحت باشم.من اگه یه روز ساکت باشم و شلوغ نکنم ،شیطونی نکنم،مطمئناً خورشید اون روز از غرب طلوع کرده خلاصه امیدوارم همتون صحیح و سالم باشین امتاحاناتونم خوب داده باشین |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 3:29 توسط فرشته
|
|
||