تبليغاتX
دل تنگي
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بچه ها کمککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

بچه ها از همتون ممنون که یه سر میاییدو نظری می دید من وقتی میام تو وبتون براتون نظر بدم با مشکل مواجه میشم بابا من بیمعرفت نیستم اما پنجره نظراتتونو باز نمی کنه اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای شمام پیش اومده؟قبلا با دوبار باز و بسته کردنش مشکل حل بود اما الان ماله بعضیارو باز می کنه ماله بعضی دیگه رو نه

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 15:43  توسط فرشته  | 


درویش و جهنم

درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
پس از اندك زمانی، داد شيطان در می آيد
رو به فرشتگان می كند و می گويد : جاسوس می فرستيد به جهنم؟
از روزی كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمایی می كند و
سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛


با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادی

 خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 17:29  توسط فرشته  | 

سايه دراز لنگر ساعت

روي بيابان بي پايان در نوسان بود

مي آمد، مي رفت .

مي آمد، مي رفت .

و من روي شن هاي روشن بيابان

تصوير خواب كوتاهم را مي كشيدم،

خوابي كه گرمي دوزخ را نوشيده بود

و در هوايش زندگي ام آب شد .

خوابي كه چون پايان يافت

من به پايان خودم رسيدم .

من تصوير خوابم را مي كشيدم

و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهشت خودش گم كرده بود.

چگونه مي شد در رگهاي بي فضاي اين تصوير

همه سرگرمي خواب دوشين را ريخت ؟

چيزي گم شده بود

 

 

یاد بود قیصر امین پور

 

چه قدر زود دیر می شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 10:33  توسط فرشته  | 

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 8:21  توسط فرشته  | 

ميروم و نميرود از سر من هواي تو
هواي تو....
داده فلك سزاي من تا چه بود سزاي تو
سزاي تو.....
ميروم و نمي رود نام تو از زبان من
ده كه نمي پرسي از كسي نام من و نشان من

ديگر به لب نيا رم حديث آشنايي
شكسته در گلويم نواي بي نوايي
نواي بي نوايي .....
فتاده هستي من به كام نا مرادي ي ي...
ز چهره ام تو گويي پريده رنگ شادي ي ي....
ميروم و نميرود از سر من
از سر من......

ميروم و نميرود از سر من هواي تو
هواي تو....
داده فلك سزاي من تا چه بود سزاي تو
سزاي تو.....
ميروم و نمي رود نام تو از زبان من
ده كه نمي پرسي از كسي نام من و نشان من

كنون كه مي فريبد مرا سراب هستي
دووم عنان دل را دهم به عشق و مستي
دهم به عشق و مستي.....
اين كه شد از عشق و وفا زير و زبر هستي من
هستي من ....
راز دل زار مرا كرده عيان مستي من
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 8:16  توسط فرشته  | 

باز چشمانم رو به سوی دشت تابان قرار گرفت در این کوهسار واژگان به حرف بی تپش مرده که در این وادی دنبال قطره ای شاید سایه ای خوام گشت و از سر واژه ها خواهم پرید من ان واژه سرد را دیدم که از انگشت شهابی سیاهی را نشانه میرفت و رفتم باز پنجه نگاهی خوابم را میربود و باز دخترکی گریان صحنه صحنه واژه های چشمانم را میخواند تپش های اشنا نزدیک آیید من از صداقت بلوری چشمانتان میخواهم رازی را بگویم که در این واژه
چشمی گریان نیست دستی پی دستی میدود در چشمان واژه من بلوری وجود ندارد هرگاه نزدیک شدی صداقت حرف هایم را خواهی شنید گنگ بی تپش سخت گریان
باز هوای خاکستری لبانت را میشمارم امروز به اندازه طلوع انگور بیشتر شده است چه سخن لطیفی باز امروز بین صدای پرنده ای جریان دارد نوای سرد خاموش بیا باز نزدیک آی دستانم پی واژهایت میگردند نزدیک آی دستی پی دستی میرود ...
تنش باغچه در پی واژه سکوت طرحی رقم میزد طرحی از واژه ها ی سنگی که در شگفتی اتم میماندند یا شاید دستی می رفت که گلی را در واژگون اشیا بخواند سرودی از پی زهر. کودکی لب شط نشسته است قطره ها را می شمارد نزدیکش میروم میخندد و من هم ...
دیروز گریه ام گرفته بود یا که کسی شاید گریه ای میکرد و من فقط انعکاس لبهای او بودم

بازم سلام می دونم خیلی وقته بهتون سرنزدم  سر خاروندنم نمی ذاره از همتون معذرت می خوام

چند وقتی بود با این سایت مشکل داشتم اعصابمو خورد کرد تا درست شد

باد سرد خزانی گلبرگ های گل را به آهستگی تکان داد. گل ناله کنان خبر دوری خود را همراه باد به گوش بلبل شیدا آن عاشق مهجور فرستاد.

پرندهء زیبا با دل کوچک و پر از طپش خود جسم نحیف و بی رمقش را به گل رساند و ناله و زاری آغاز کرد : ای جفا پیشه این چه وقت دوری کردن است؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم ؟
بیچاره گل شبنم خزانی از دیده فروبارید و به دلداری از بلبل شیدا پرداخت .

دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان سپید پرپشت زمزمه کنان پیش آمده و در حالیکه کارد تیز و بران خود را در برابردیدگان اشک آلود عاشق بر گردن ظریف معشوقه گذاشته بود گفت : عمر تو پایان پذیرفته و من تاب و توان ندارم که مرگ تدریجی تو را تماشا کنم . به این جهت از گلستان خزان شده دورت می کنم .

باغبان دسته گل را برداشت در حالیکه هنوز در فراق بلبل شبنم های خزانی از چهرهء گل بر دستانش می چکید .

اندکی بعد باغبان پیر در آن دور دست ها مشغول کندن چالهء کوچکی بود و با خود می گفت : ای بلبل زیبا تو نیز در دل خاک سرد مانند هزاران عاشق ناکام دیگر به خواب ابدی فرو رفتی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 7:5  توسط فرشته  | 

سلام به همگی معذرت می خوام از اینکه دیر به دیر بهتون سر می زنم اما گرفتاریا نمی ذاره سلا جدید تو راهه کاراتونو کردین خونه های دلتونو تکوندین یا نه؟اگه تا حالا این کارو نکردین سریع دست به کار شین وقت زیادی باقی نمونده

 

 

 

باز كن پنجره را، دختركم فصل بهار ست

بكناري بزن اين پرده را غمگين دلازار

باز كن پنجره را ـ

تا زند دختر خورشيد، بر اين غمكده لبخند ـ

تا وزد موج نسيمي بمن از دامن دربند

تا دمد نور سپيدي بتو، از سينه البرز

تا رسد عطر دلاويز گل از سوي دماوند

باز كن پنجره را فصل بهار است

باغ، بيدار شد از خواب دي و بهمن و اسفند

***

دختر كوچك من فصل بهار است

باز كن پنجره را ـ

تا بدين كلبه رسد نغمه مرغان خوش آهنگ

تا نسيمي بسر و زلف تو ريزد گل صد رنگ

تا بخوانيم بهمراه كبوتر، غزل صبح

تا برانيم بآواز قناري غم خود را زدل تنگ

***

دخترم! فصل بهار است بر اين پنجره ها، پرده مياويز

تا به بينيم بهر سو، گذر چلچله ها را

دشت تا دشت درخت است و بر اندام درختان ـ

جامه سبز بهارست

جلگه تا جلگه ز گلهاي همه پر نقش و نگار است

همه انگشت نهالان ـ
چشم، تا كار كند غرق نگين هاي شكوفه است

همه جا، دست زمين، لاله فروش است

همه سو، موج هوا، عطر نثار است .

***

باغ را بنگر و فواره الماس فشان را

ارغوان ريخته بر دامن هر دشت

دشت را بنگر و اين فرش زمردوش ياقوت نشان را

***

دخترم! آينه را از سر اين طاقچه بردار

كه در اين فصل دلاويز ـ

همه جا آينه بندان بهار است

يكطرف پيش رخت، آينه روشن مهتاب ـ

يكطرف آينه چشمه رخشنده آرام ـ

يكطرف آينه قدي سيمينه البرز ـ

با چنين آينه بندان بهاري ـ

هر طرف روي كني آينه خيز است ـ

هر كجا پاي نهي آينه زار است

***

شانه را دور بيفكن

كه تو را گر نبود شانه، نه اندوه و نه بيم است

بهترين شانه تو دست نسيم است

***

دخترم! عطر چه خواهي ؟

كه نسيم سحري عطر فروش است

موج هر باد كه بر زلف تو پيچد ـ

پيك خوشبوي بهارست و رباينده هوش است

***

دخترم! باز كن از گردن خود رشته گوهر

تا كه بانوي بهاران ز شكوفه ـ

به سروشانه سيمين تو گوهر بفشاند

يا برانگشت ظريف تو نگين از گل رنگين بنشاند

***

هر چه زيبائي و زيباست در آغوش بهارست

مرغكان بر سر هر شاخه گل، گرم سرودند ـ

تازه گلها همه در باغچه آماده رقصند ـ

خوشنوا چلچله ها، زمزمه گر، مست نشاطند ـ

لك لكان صيحه كنان پيك درودند ـ

سارها چرخ زنان در دل ابرند ـ

گاه، چون موج خروشان، همه در اوج فرازند

گاه، چون برگ درختان همه در قوس فرودند .

***

باز كن پنجره را، دختركم فصل بهار ست

بكناري بزن اين پرده را غمگين دلازار

باز كن پنجره را ـ

تا زند دختر خورشيد، بر اين غمكده لبخند ـ

تا وزد موج نسيمي بمن از دامن دربند

تا دمد نور سپيدي بتو، از سينه البرز

تا رسد عطر دلاويز گل از سوي دماوند

باز كن پنجره را فصل بهار است

باغ، بيدار شد از خواب دي و بهمن و اسفند

 

(( فروردين ماه  1350 ))

*****

 

راستش من الان دارم میرم مسافرت نیستم چند وقت از همه کسایی که زحمت کشیدنو برام یادگاری گذاشتنو میذارن ممنونم اگه تونستم جواب محبتشونو میدم راستی هرکی سوغاتی می خواد تشریف ببره مسافرت سوغاتی بخره بی شوخی اگه سوغاتی می خواین ادرستونو برام بذارین تا من براتون سوغاتی بفرستم برای همتون سال خوبی ارزو دارم

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 9:26  توسط فرشته  | 

                 فال درخت                 

- درخت  بلوط  (شجاع)

1 فروردین

طبعی قوی دارند، دلیر و نیرومند هستند و در کارها بسیار سختگیر و مستقل عمل میکنند. حساس بوده و به تغییر علاقه ای ندارند. همیشه پایشان را روی زمین نگاه می دارند و اهل عمل هستند.

 

- درخت فندق  (غیرعادی)

2 الی 11 فروردین
2 الی 11 مهر

دلربا، بی صبر و خیلی فهیم هستند. مبارزی فعال برای جنبش های اجتماعی بوده و محبوب و عاشقی دمدمی مزاج به حساب می آیند. این گروه شریک بردبار و در قضاوت بسیار دقیق می باشند.

 

- درخت سماق کوهی  (احساساتی)

12 الی 21 فروردین
12 الی 21 مهر

پر از بشاشیت اند و به هیچ وجه خودخواه نیستند. جنب و جوش، نا آرامی و پیچیدگی را دوست دارند. هم وابسته و هم مستقل اند. سلیقه ی خوبی دارند و هنرمندانی احساساتی هستند. آنها می توانند شریک خوبی برای زندگی باشند ولی متاسفانه قدرت بخشش آنها بسیار کم است.

 

- درخت افرا  (مستقل)

22 الی 31 فروردین
22 مهر الی 1 آبان

افرادی کاملاً عادی و معمولی هستند. آنها پر از تخیل و ابتکارند ولی در عین حال خجالتی، محتاط و کم حرف هستند. افرادی مغرور بوده و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند. آنها تشنه ی تجربیات جدید هستند. گاهی هم بسیار تعصبی می شوند. این افراد پیچیدگی های فراوانی داشته و از حافظه ی بسیار خوبی برخوردارند. همواره می خواهند که تاثیرگذار باشند.

 


درخت گردو  (پرشور)

1 الی 10 اردیبهشت
2 الی 20 آبان

 

سخت گیر، عجیب، پر از تضاد و اغلب خود خواهند. پرخاشجو هستند و عکس العمل های غیر منتظره ای دارند. افرادی نجیب اند و افقی بسیار گسترده دارند، از اینرو معمولاً فی البداهه عمل می کنند. بلند پروازی آنها نامحدود است، و انعطاف پذیری ندارند. شریک دشوار و غیرعادی هستند که اغلب دوستشان ندارند ولی همواره مورد تحسین قرار می گیرند. بسیار حسود و احساساتی هستند. هرگز اهل مصالحه نیستند.

 


-
درخت سپیدار  (بلاتکلیف)

11 الی 24 اردیبهشت
14 الی 22 مرداد
15 بهمن الی 19 بهمن

 

بسیار اهل تجمل به نظر می رسند. اعتماد به نفس زیادی ندارند ولی وقتی لازم باشد از خود جرات نشان می دهند. طالب محیط های گرم و صمیمی هستند. در انتخاب های خود بسیار وسواس به خرج می دهند و اغلب تنها هستند. این افراد طبیعتی هنرمندانه دارند و به فلسفه نیز علاقه مندند. از قدرت ساماندهی خوبی برخوردارند و در هر موقعیتی قابل اعتمادند و روابط را بسیار جدی می گیرند.

 

درخت شاه بلوط  (صادق)

25 اردیبهشت الی 3 خرداد
21 الی 30 آبان

 

این افراد سیاستمدارانی مادرزادند. توان بالایی در قضاوت دارند و دوست دارند روی دیگران تاثیر بگذارند. اغلب تصور می کنند که دیگران درکشان نمی کنند. فقط یکبار عاشق می شوند و برای پیدا کردن جفت خود دچار مشکلات زیادی می شوند.

 

- درخت زبان گنجشک  (بلند پرواز)

4 الی 13 خرداد
1 الی 10 آذر

پر نشاط و سرزنده اند و جذابیت فوق العاده ای دارند. این افراد از روی انگیزه ی  آنی و بدون فکر قبلی عمل می کنند و پافشاری در هر کاری، یکی از خصوصیات آنهاست. از انتظار کشیدن واهمه ای ندارند. جاه طلب، باهوش و پراستعدادند. می خواهند با سرنوشت بازی کنند. با اینکه تمایلات خودخواهانه ای دارند، اما بسیار قابل اعتماد و درستکارند. عاشقانی محتاطند که بعضی اوقات مغزشان بر قلبشان حکمرانی میکند.

 

 

- درخت آلش  (خوش سلیقه)

14 الی 23 خرداد
11 الی 20 آذر

زیبایی آرامشبخشی دارند و همواره نگران وضع ظاهری خود هستند. تا جاییکه امکان دارد، به خود سخت نمی گیرند. همواره یک زندگی معقول و منظم را هدایت می کنند. این افراد به ندرت از احساسات خود شاد می شوند و همیشه به دنبال شریکی مهربان و احساساتی هستند. آنها به مردم بدگمان بوده و هیچوقت به تصمیمات خود اعتماد ندارند. افرادی باوجدان هستند.

 

- درخت انجیر  (حساس)

24 خرداد الی 2 تیر
21 الی 30 آذر

خیلی قوی و مستقل هستند و به تناقضات و حرف های نامربوط میدان نمی دهند. زندگی را دوست دارند، همینطور خانواده، بچه ها و حیواناتشان را. شوخ طبع هستند و به تنبلی و بطالت علاقه ای ندارند. استعداد و هوشی بالفطره دارند.

 

- درخت توس  (الهام پذیر)

3 تیر

بانشاط، خوش پوش و مهربان اند، درعین حال تظاهر و افراط در هیچ کاری را دوست ندارند. از ابتذال متنفرند و زندگی در طبیعت و آرامش را بسیار دوست دارند. خیلی احساساتی نیستند. کمی بلندپرواز و پرتخیل هستند و وجودی آرام و راضی کننده دارند.

 

- درخت سیب  (عاشق)

4 الی 13 تیر
2 الی 10 دی

این افراد فریبنده، جذاب، و پر از انرژی مثبت هستند. اهل خوش و بش، حادثه جو، حساس و همیشه عاشقند. دوست دارند عاشق باشند و همه عاشقشان باشند. باوفا، بسیار بخشنده، پر از استعداد و اصولاً برای امروز زندگی می کنند. آنها فیلسوفانی با فکر و قوه ی تخیلی بسیار بالا هستند.

 

- درخت صنوبر  (مرموز)

14 الی 23 تیر
11 الی 21 دی

سلیقه ای غیرعادی و خوب و تا حدی گرایشات خودخواهانه دارند. این افراد با نزدیکان خود بسیار مدارا می کنند و نسبتاً فروتن هستند. خلاق، و کله شق هستند و دوستان زیادی دارند. بلندپروازی آنها بسیار زیاد است و بسیار قابل اعتمادند.

 

- درخت نارون  (شریف)

24 تیر الی 3 مرداد
22 دی الی 4 بهمن

سرشتی مثبت دارند و با سلیقه لباس می پوشند. علاقه ای به بخشیدن خطای دیگران ندارند. همواره بشاشند و عاشق رهبری کردن هستند. به هیچ عنوان دوست ندارند از کسی اطاعت کنند. شریکی صادق و مهربانند که دوست دارند برای دیگران تصمیم بگیرند. نجیب زاده و دست و دلبازند و طبع خوبی برای شوخی دارند.


-
درخت سرو  (باوفا)

4 الی 13 مرداد
5 الی 14 بهمن

قوی، عضلانی و سازگارند و به آنچه زندگی به آنها می دهد قانع هستند. خوش بین و خوشنود و بسار علاقه مند به پول و دانش اند. از تنهایی بیزارند. عاشقی احساساتی اند که هرگز نمی توانند راضی گردند. مهربان، سرکش و بی دقت اند و سریع خشمگین می شوند.   

 

درخت سِدر  (صمیمی)

23 مرداد الی 1 شهریور
20 الی 29 بهمن

 

زیبایی نادری دارند و می دانند چگونه با محیط سازگار شوند. به تجملات علاقه ای ندارند و از سلامتی خوبی برخوردارند. خجالتی نیستند و غالباً دیگران را کمتر و پایین تر از خود می بینند. اعتماد به نفس بسیار بالایی دارند. افرادی زبردست، مصمم، و علاقه مند به جمع هستند. همواره منتظر یک عشق واقعیند. می توانند تصمیم های سریع بگیرند.

 

درخت کاج  (منحصر به فرد)

2 الی 11 شهریور
30 بهمن الی 9 اسفند

 

به شراکت های موافق عشق می ورزند. آنها می دانند که زندگی را چگونه راحت بگیرند و بسیار فعال و طبیعت گرا هستند. افرادی قابل اعتماد و اهل عملند که به سادگی عاشق می شوند ولی احساسات سریعاً آنها را می سوزاند و تا زمانی که ایده آل خود را نیابند، همه چیز برای آنها ناامید کننده است. در روابط عاشقانه باید بسیار مراقب قلب ساده و صمیمی آنها بود که شکسته نشود.

 

- درخت بید مجنون  (مالیخولیایی)

12 الی 21 شهریور
10 الی 19 اسفند

 

زیبا و پر از مالیخولیا، جذاب و بسیار وابسته به حس تلقین هستند. از هر چیز زیبا و باسلیقه خوششان می آید. عاشق سفر هستند و خیلی زود تحت تاثیر قرار می گیرند. دم دمی مزاج، صادق، خیالباف، و بی قرارند. پر توقع هستند و بصیرتی بسیار بالا دارند. همواره رنج می کشند، اما معمولاً شریکی محکم پیدا می کنند.

 

درخت لیموترش  (دودل)

22 الی 31 شهریور
20 الی 29 اسفند

آنچه را زندگی برایشان مقدر ساخته، خونسردانه می پذیرند. از جنگیدن، استرس و رنج کشدن بیزارند و از تنبلی و بطالت خوششان نمی آید. این گروه اغلب ملایم و دل رحمند و برای دوستان خود بسار وفادارند. با استعدادند ولی پشتکار کمی دارند و برای همین کمتر استعدادهای خودر ا به مرحله ی شکوفایی می رسانند. حسودند و اغلب از همه چیز شکایت می کنند.

 

- درخت زیتون  (خردمند)

1 مهر

عاشق خورشید و گرما هستند. افرادی معقول و متعادل بوده که از پرخاشگری و خشونت خود جلوگیری می کنند. بردبارند و بشاش و در صحنه های زندگی بسیار خونسرد رفتار می کنند. افرادی بسیار حساس هستند و فارغ از حس حسادتند. عاشق خواندن و شرکت کردن در جمع افراد خبره می باشند.

 

درخت راش  (خلاق)

1 دی

سلیقه ای خوب و قدرت سازماندهی بسیار بالایی در زندگی خصوصی و حرفه ای خود دارند. همیشه نگران وضعیت ظاهری خود هستند. رهبران خوبی به حساب می آیند که غالباً دست به ریسکهای غیر ضروری نمی زنند. به حفظ تناسب اندام خود از طریق رژیم و ورزش بسیار اهمیت می دهند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 4:6  توسط فرشته  | 

 

 

اتاقي تاريك. بستري سرد. ستاره ها در مرگ...و دخترك در سطح سيماني اين حصار محصور...در جاي جاي ان ماتمكده ي عريان صحنه ي دل ازار ان خانه هاي نمورو ان چهرهاي پريده رنگ از فقر و گرسنگي در برابر چشمانش تصوير مي شد. به دستانش نگاه كرد . خالي بود! خالي خالي... حتي تكه ناني نداشت كه با شرمساري تمام به دور از چشمان معصوم ان كودكان گرسنه در خورجين خاليشان بگذارد و براي فرار از نگاه پر تمنايشان تمام كوچه هاي شهر را مرثيه بخواند و اشك بريزد...
ادراك ان همه مصيبت بر شب و روزش جاري بود او هم چنان بر در و ديوار سيه چرده ي سكوت زنجير ..دستانش مي لرزيد و نفسهايش به شمارش افتاده بود. هواي اتاقش سنگين ...پنجره را گشود تا شايد خنكاي نسيمي بر رويش وزيدن بگيرد. دريغا...هواي بيرون سنگين تر...سرفهاي خونينش شدت ميگرفت..كجا بود جرعه اي اب؟
نا گاه از قعر ان كوچه هاي بي سمت و سو صداي زنگي رسيدش به گوش. طنين دل اشوبي داشت ان جرس..سرش را بالا اورد . مردي را ديد كه تن پوش سياه كلاه داري را بر تن داشت و زنگوله اي نقره فام بر دست... مرد با صدائي لرزان نجوا ميكرد:"هنوز مي توان در پي عقل نرفت و به برگي از شاخه ي بيد مجنون وار ايتي را ديد...هنوز ميشود مانند ارتعاش روي سطح واقعيت دويد"...
انكاس صداي محزونش اشكهاي سوزاني را بر چشمان دخترك به حلقه در اورد...گنگ و سرگردان به سمت كوچه رميد !د را به هم خورد ...شيشه ها غريد...به كوچه رسيد ! مرد هم چنان مرثيه مي خواند :"هنوز مي توان دچار بود به واقعيت رسيد.."
ناله وار صدايش كرد:اي مرد !صبر كن...
پاسخي نبود. مرد پيوسته گام بر مي داشت!
ديگر بار خواندش: اي سيه پوش غريب! صبر...
گويا نامش را به درست فرياد كرده بود ! مرد ايستاد!چهره اش زير كلاه مدفون بود ...با صدائي كم سو گفت: از من چه مي خواهي ؟
اشكهاي دخترك بي امان جاري...زير لب گفت: سكوتم را بشكن!!!!
شانه هاي مرد از هق هقي تلخ لرزيد ... زنگوله را بر زمين گذاشت و بي هيچ كلام به راه افتاد. هم چنان شانه هايش از هق هقي پر وسعت مي لرزيد...
و دخترك...ايستاده بود بر جاي ! نه توان كلامش بود نه فريادي نه گامي....اشك در چشمانش ... ايستاده بود و دور شدنش را تماشا مي كرد.مرد در پيچ و خم كوچه هاي مه گرفته گم مي شد...مرد غريب ديگر رفته بود...
به سمت زنگوله رفت . انرا برداشت...بغضش نم نم مي شكست و سكوتش نيز كم كم ...
زنگ را به صدا در اورد. با خود زمزمه كرد :شايد هنوز مي توان در ابهام طلائي رنگ گندم غوطه خرد و قرص ناني از ابهامش چيد و خورجينهاي خالي يتيمان را از عطر نان لبريز كرد ! (صداي لحظه به لحظه بلندتر مي شد ) شايد هنوز مي توان در ابعاد يك سيب سرخ گم شد و به عطش خونين خورشيد رسيد ...
(نگ را محكمتر به صدا در اورد. صدايش به فرياد نزديك مي شد ...):
اري هنوز مي توان در پي باد عبور كرد و از پيشگاه چشمان بي نجيب خدايان مرگ گذشت بر قامت نامهاي اساطيري و جاودان پيوند خورد...
صداي پي در پي زنگها همراه با فريادش اوج مي گرفت... مردم دسته به دسته به كوچه مي امدند!
مردي سال خورده كه ردائي مضحك بر تن داشت عربده كشيد:ساكت شو هرزه ي بي سر و پا!! تو ديگر از كدامين قبرستان امده اي؟
دخترك:من از گورستاني مي ايم كه هيچ يك از قبرهايش سنگي نداشت ! و خاك تك تك ان گورهاي بي نشان را سرمه ي چشمانم كرده ام ! اي همه چشمهايتان پر مرگ! بنگريد كه چه پر فروغ است ديدگانم... من از طلوع گاه فقر امده ام از خانه هاي تاريك و غبار گرفته ي گرسنگان...من از مجاورت قلبهائي امده ام كه با هر طپش صد ها بار مردند من سوداي طپشهاي سبزشان را به يغما برده ام تا به هر لحظه هزاران يارشما ديو صفتان كريح را بميرانم...
زني فاحشه: خفه شو ولگرد عوضي؟!
دخترك:نفرين بر شما جماعت فاحشه پرست فاحشه پرور !!! لعنت خدا بر شما معروفه هاي پست هر جائي...لعنت...
مردم بر سر و روي دخترك سنگ مي زدند و يك صدا فرياد مي كردند : ساكت شو !! ساكت شو!!
تن دخترك زخمي ميشد و جوي خون از پاهايش مي چكيد... كلام موزون مرد غريب را به خاطر مي اورد و با اخرين نفسهايش با شدت تمام زنگ را به صدا در اورد فرياد كرد:
نفرين بر شما غارتگران فكر انساني! نفرين...
مردم هم چنان بر وي سنگ مي زدند ... توان از پاهايش ميشد ...خون ازاو مي رفت...ديگر رمقي برايش نمانده بود ...خسته و خونين بر زمين افتاد با صدائي كم رنگ بريده بريده گفت: نفرين بر همه ي شما دوپايان چهار پا صفت !! نفرين...
صدايش بيرنگ و بيرنگ تر ميشد و ديگر لحظه اي امد كه ديگر از او صدائي شنيده نشد!!!!...
ااه... بر لبانش لبخندي محو اذين بسته بود .شايد ان لبخند محو از براي شكست سكوتش بود و يا شايد...

 

 

...دنگ ... دنگ
...دنگ
.فرصتي از كف رفت

 

 

 

دخترك سراغ نور را مي گرفت و درختان وعشق و...
و مردمان او را چون جزاميان از خود ميراندند

دخترك كوچك بود اما پر از حس جوانه زدن
و دلي داشت به بزرگي خواب خدا
دخترك نالان شد و در پناه ديواري پير
لحظه اي مكثي كرد و ز خاموشي دل مردمان...
ناگاه اشكي ريخت

اشك او سخت تكان داد قلب آسمان را
آسمان از ته دل فرياد كرد وصداي او سخت لرزاند ملكوت خدا را...
دل شهر در هر تپش قلب دخترك تپيد
و خورشيد رويش عشق را در دل خود حس كرد...
و شايد چنان شد كه در روياي من و تو نشود.

اما...
كاش ميشد دل آسمان براي ما تنگ شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 5:28  توسط فرشته  | 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز

 

می گذشت،

 

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين

 

يکی می فرماييد ؟

 

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟

 

او بايد کاملا قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد، بايد

 

دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی

 

باشند،بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده

 

 کار کند،بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا

 

 دهد و وقتی ازجايش بلند شد ناپديد شود،بوسه ای داشته

 

باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب

 

شکسته، درمان کند وشش جفت دست داشته باشد.

 

فرشته ازشنيدن اين همه مبهوت شد،گفت : شش جفت دست!!!

 

امکان ندارد؟

 

 خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم

 

هم داشته باشند.

 

اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها

 

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله يک جفت برای وقتی که از

 

بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيداز پشت در بسته هم بتواند ببيندشان، يک

 

جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد،جفت سوم

 

همين جاروی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند بتواند

 

 بدون کلام باو بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

 

فرشته سعی کرد جلوي خدا رابگيرد اين همه کار براي يک روز

 

خيلی زياد است،باشدفردا تمامش بفرماييد.

 

خداوند فرمود : نمی شود، چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را

 

که اين همهبه من نزديک است، تمام کنم، از اين پس می تواند هنگام بيماری، 

 

 خودشرا درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک

 

بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

 

فرشته نزديک شد و به زن دست زد،اما ای خداوند، او را خيلی

 

 نرم آفريدی.

 

 بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام، تصورش را هم

 

 نمیتوانی بکنی که تاچه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد.

 

فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند؟

 

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره

 

هم دارد.

 

آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد،ای وای،

 

مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد، به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد

 

 مصرف کرده ايد.

 

خداوند مخالفت کرد: آن که نشتی نيست، اشک است.

 

 فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست؟

 

 خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه،

 

 درد،نا اميدی،تنهايی، سوگ و غرورش.

 

 فرشته متاثر شد. شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز

 

 راکرده ايد،

 

 چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند"زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند

 

 همواره بچه ها را به دندان می کشند،سختی ها را بهتر تحمل می کنند بار زندگی را

 

به دوش می کشند،ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند

 

وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند،وقتی می خواهند گريه کنند، آواز

 

 می خوانند وقتی خوشحالند گريه می کنندو وقتی عصبانی اند می خندند، برای آنچه

 

باور دارند می جنگند،در مقابل بی عدالتی می ايستند، وقتی مطمئن اند راه حل ديگری

 

وجود دارد، نه نمی پذيرند بدون کفش نوسرمی کنند که بچه هايشان کفش نو داشته

 

باشندبراي همراهی يک دوست مضطرب، بااو به دکتر می روند،بدون قيد و شرط

 

دوست می دارند وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و

 

 وقتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند،در مرگ يک دوست، دلشان

 

 می شکند،دراز دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،با اين حال

 

 وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند،آنها می رانند، می پرند،

 

 راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.

 

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد. زن هادرهر اندازه و رنگ و

 

شکلی می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد

 

 کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی واميد به ارمغان می آورند.

 

 آنها شفقت و فکر نو مي بخشند، زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

 

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم  فقط  يك عيب دارد.

 

فرشته پرسيد : چه عيبی ؟؟؟؟؟؟؟

 

خداوند گفت: قدر خودش را نمی داند

 

*************************************************

 

آخییییییییییییییییییییییییییی راحت شدم بلاخره امتاحانامون خوب یا بد تموم شد هر چند همشونو

 

افتضاح دادم ولی از دستشون راحت شدم تا دوباره ترم شروع بشه یکم وقت استراحت دارم چه

قدر کار دارم اینقدر واسه این روزا برنامه ریزی کردم که نمی دونم به همشون می رسم یا نه؟ من

 

واقعا موندم تو کار بعضی از این آدما اینقدر درس می خونن مخشون منفجر نمی شه؟؟؟؟؟؟؟؟ من

 

عمراً بتونم تو یه روز بیش از 2ساعت درس بخونم.اصلا میمیرم.فکرشو بکنید من که عمرا کتابی

 

بگیرم دستم یه جا ساکت بشینم بخوام درس  بخونم(البته شب امتحان استثناست)دور از واقعیته. یه

 

روز که خونه داییم بودم و داشتیم با دختر داییم درس می خوندیم یکم درس خوندم حوصلم سر

 

 رفت یکم با دختر داییم حرف زدم و باز شروع کردیم درس بخونیم باورتون نمی شه نزدیکای یه

 

ساعت بود که داشتم درس می خوندم دیگه مخم داشت سوت می کشید اینقدر حرف نزده بودم که

 

 یهو داد زدم سعیییییییییییییییییییییده،سعیده،جان من پاشو بریم بیرون حوصلم سر رفت وقتی رفتیم

 

پیش زن دایی ام منو که دید گفت: مگه چند ساعت درس خوندی که این قیافه رو گرفتی؟گفتم زن

 

دایی تازه اگه مامانم بفهمه من همین قدرم درس خوندم واسم اسپند دود می کنه یه وقت چشم

 

نخورم. من اگه یه دقیقه ساکت بشینم دق می کنم.بعضی وقتا خواهرم میگه:خدا،فقط یه ساعت ،یه

 

ساعت این(یعنی من) خروسک بگیره صداش در نیاد راحت باشم.من اگه یه روز ساکت باشم و

 

شلوغ نکنم ،شیطونی نکنم،مطمئناً خورشید اون روز از غرب طلوع کرده

 

خلاصه امیدوارم همتون صحیح و سالم باشین امتاحاناتونم خوب داده باشین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 3:29  توسط فرشته  |